بودا یا بودا . . . ؟
آنی بود ، درها وا شده بود
برگی نه ، شاخه نه ، باغ فنا پیدا شده بود
مرغان مکان خاموش ، این خاموش ، آن خاموش
خاموشی گویا شده بود .
آن پهنه چه بود : با میشی ، گرگی همپا شده بود
نقش صدا کم رنگ ، نقش ندا کم رنگ
پرده مگر تا شده بود ؟
من رفته ، او رفته ، ما بی ما شده بود .
زیبایی تنها شده بود .
هر رودی ، دریا ، هر بودی ، بودا شده بود .
سهراب سپهری
من و آزادی
من یک انسان آزاد آزادم . من تولد خودم را خوب به یاد دارم . در یک روز زیبای بهاری در هوای آزاد آزاد شهر چشم به . . .
برای مطالعه ادامه متن روی ادامه مطلب کلیک کنید
...
وبلاگ بالاخره یک ساله شد ؛
ما که پیر شدیم ولی امیدواریم توی این یک سال از این وبلاگ استفاده کرده و لذت برده باشین . امیدواریم نه تنها این وبلاگ بلکه وبلاگ شما دوستان عزیز به ١٠٠ سالگی برسه
آرزومند آرزوهای شما
هر گاه به خودت مغرور شدی یادت بیار که برگ ها هر وقت که فکر می کنن طلا شدند ،می ریزند .
وقتی صحبت از دانشمندان میشه و اسم سقراط میاد همه از هوش اون سخن میگن و دلیل دانش فراوانش رو هوش میدونن ولی . . .
سقراط در پاسخ به همه این سخنها گفته :
آری من از همه شما داناترم زیرا می دانم که چیزی نمی دانم حال آنکه شما این را هم می دانید و جاهلانه بر دانش دروغین خویش می بالید .
نظر تو چیه ؟ آیا تو هم میدونی که نمیدونی یا اینکه . . . ؟!؟
زندگی خوب است
مرگ بهتر
و به دنیا آمدن بهترین
( هاینریش هاینه )
تو کدوم رو انتخاب می کنی ؟
عشق را مجالی نیست حتی انقدر که بگوید :
" برای چه دوستت دارم "
عشق مثل هوا همه جا هست
پس اگر می خواهی عاشق باشی یه که عمیق تر نفس بکش .
فقط همین . . .
خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند اما حیف که من جزو امروزم.
خدایا ؛ جهنمت فرداست ، پس چرا امروز می سوزم ؟

شب سرد است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک ، غمی غمناک است

وقتی ماهی ها عکس گل محمدی را در آب دیدند ، صلوات فرستادند .

با خداوند تلفنی صحبت کردم
این یک داستان واقعی از زندگی آقای دیِِّانی یکی از علما ی موفق قم است .
برای مطالعه به ادامه مطلب بروید
....:::::*نفس*:::::.
زنفس دون شکایت دارم ای دوست ز شرش بس حکایت دارم ای دوست
مرا سوی بدی می خواند این نفس به مرز ذلتم می راند این نفس
شتابد تا رسد بر هر گناهی نجاتم ده ز شرش یا الهی
حریص هر خطا و هر گناه است ز دست او مرا صد دود و آه است
مرا محروم لطف یار کرده مرا مغضوب حق و خوار کرده
کشاند او مرا سوی مهالک گشاید بر رخم از شر ممالک
مرا پست و زبون و زار بنمود طبیبا روح و دل بیمار بنمود
بود طول امل کردار این نفس به کوی شیطنت بازار این نفس
اگر شری رسد بی تاب گردد چو دیو سرکشی بی خواب گردد
ز هر خیری مرا محروم کرده دل از بار گنه مغموم کرده
به لعب و لهو و دنیا روی دارد چو ابلیس سیه رو خوی دارد
اسیر هر خیال و وهم و پندار به سهو و غفلت آمد او گرفتار
برد با سرعتم سوی گناهان کند دورم ز خیل عذر خواهان
ز توبه راه جان را دور کرده مرا چشم بصیرت کور کرده
برروی قلبم نوشتم ورودممنوع.عشق آمدوگفت من بی سوادم .
یاد آن روز که در صحنه ی شطرنج دلت شاه عشق بودم و با کیشنگاهت مات شدم .
آخر چرا؟

همه میگن عاشقی بد دردیه ولی من میگم زندگی .
تو چی فکر میکنی ؟

با من از نقطه ی آغاز بگو آه ! ای قاصد نور
الفتی نیست مرا با دیوار بگشا این قفس تنگ مرا
با من خسته تو از لذت پرواز بگو در خط تیره ی پایان وهم
باز کن دفتر عشق با من از نقطه ی آغاز بگو

منتظر نظرات قشنگتون هستم . 

مادر بودی ببینی پر پر شدن کودکت جلوی چشمانت چه دردی دارد؟
تا حالا خواهرت رو جلوی چشات کشتن؟
نه تو تا حالا این دردا رو نکشیدی....
منم نکشیدم...
اما ببین مردم تو غزه چی میکشن؟
این انصافه؟
فاجعه است........
یا امام حسین (ع) غزه داره آتیش میگیره... مردمش دارن می سوزند...
اینجا کربلا شده؟ محرم اومده....
یا اباعبدالله ازت یه چیز می خوام : دعا کن نفرت نسبت به اونا تو دلمون شدت بگیره
دعا کن یه شب راحت نتونند بخوابن...
دعا کن مهدی فاطمه (عج) بیاد......اگه او بیاد.....
با تمام وجود تقدیم به تو که بهترینی . . .


روزی یک مرد ثروتمند ، پسر بچه ی کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی
که در آنجا زندگی می کنند ، چه قدر فقیر هستند . آن دو یک شبانه روز در خانه ی محقر
یک روستایی مهمان بودند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد سفرمان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر .
پدر پرسید : آیا به زندگی آنها توجه کردی ؟
پسر پپاسخ داد : بله پدر .
و پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها 4
تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد . ما در حیاطمان
فانوس های تزیینی داریم و «ها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می
شود ولی باغ آنها بی انتهاست .
با شنیدن حرفهای پسر زبان پدر بند آمده بود . پسر بچه اضافه کرد :
" متشکرم پدر ، تو به من نشان دادی ما چه قدر فقیر هستیم . "

بچه هایی را که برای توانایی در لذت بردن از زندگی بسیار ستایش می کنی ، با تو
موجوداتی غریبه نیستند . تو هم یکی از آنها را درون خود داری .

کودک از مادرش پرسید : چرا گریه می کنی ؟
مادر پاسخ داد : چون مادرم .
کودک گفت : نمی فهمم .
مادر او را در آغوش کشید و گفت : هرگز نخواهی فهمید . . . .
کودک از پدرش پرسید که چرا مادر بی هیچ دلیلی گریه می کند و تنها
جوابی که پدر داشت این بود که همه ی مادر ها همین طور هستند .
کودک تصمیم گرفت این موضوع را از خدا بپرسد : خدایا چرا مادر هابه این راحتی گریه
میکنند ؟
خداوند پاسخ داد :
" پسرم ! من باید مادران را موجوداتی خاص خلق می کردم . من شانه های آن ها را
طوری خلق کردم که توان تحمل بار سنگین زندگی را داشته باشد و در عین حال آرام
و مهربان باشد . من به مادران نیرویی دادم که طاقت به دنیا آوردن کودکشان را داشته
باشند . من به آنها نیرویی دادم که توان ادامه دادن راه را ، حتی هنگامیکه نزدیکانشان
رهایشان کرده اند ، داشته باشند ؛ توان مراقبت از خوانواده در هنگام بیماری ، بی هیچ
شکایتی . من به آنها عشق ورزیدن به فرزندانشان را آموختم ، حتی هنگامیکه این
فرزندان با آنها بسیار بد رفتار کرده اند .
و البته اشک را نیز به آنه دادم ، برای زمانی که به آن نیاز دارند . "

هر وقت شکست عسقی خوردی پیش دکتر نرو سعی کن خود درمانی کنی درست بر عکس همه ی مریضی ها
اگر خواستی یاد بگیری یه سری به قلبت بزن حتما میدونه
