چند قدم تا مرگ

+نوشته شده در پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت٦:٥٩ ‎ب.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

سلام به همه دوستای گلم

امیدوارم در هر کجا که هستید خوش و خرم باشید

تو این روزها یه دعای کوچولو واسه رفیق من هم بکنید ، شاید اون هم یه ذره تو خوشی ها با ما شریک بشه

سارا منتظر دعاهای شماست

                                                                                            سیمرا

+نوشته شده در جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت۳:٥۳ ‎ب.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

+نوشته شده در جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸ساعت۱٠:٤٩ ‎ق.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

بودا یا  بودا . . . ؟

آنی بود ، درها وا شده بود

برگی نه ، شاخه نه ، باغ فنا پیدا شده بود

مرغان مکان خاموش ، این خاموش ، آن خاموش 

  خاموشی گویا شده بود .

آن پهنه چه بود : با میشی ، گرگی همپا شده بود

نقش صدا کم رنگ ، نقش ندا کم رنگ

             پرده مگر تا شده بود ؟

من رفته ، او رفته ، ما بی ما شده بود .

زیبایی تنها شده بود .

هر رودی ، دریا ، هر بودی ، بودا شده بود .

                سهراب سپهری

 

 

 

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸ساعت۱۱:٢۱ ‎ق.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

من و آزادی

من یک انسان آزاد آزادم . من تولد خودم را خوب به یاد دارم . در یک روز زیبای بهاری در هوای آزاد آزاد شهر چشم به . . .

برای مطالعه ادامه متن روی ادامه مطلب کلیک کنید

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸ساعت۱:۳۳ ‎ب.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

  ...* تولدت مبارک *...

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸ساعت٧:٢٥ ‎ب.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

وبلاگ بالاخره یک ساله شد ؛

ما که پیر شدیم ولی امیدواریم توی این یک سال از این وبلاگ استفاده کرده و لذت برده باشین . امیدواریم نه تنها این وبلاگ بلکه وبلاگ شما دوستان عزیز به ١٠٠ سالگی برسه

                                 آرزومند آرزوهای شما

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸ساعت٧:۱۸ ‎ب.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

 

هر گاه به خودت مغرور شدی یادت بیار که برگ ها هر وقت که فکر می کنن طلا شدند ،می ریزند .

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸ساعت٤:٤٧ ‎ب.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

 

 

 

وقتی صحبت از دانشمندان میشه و اسم سقراط میاد همه از هوش اون سخن میگن و دلیل دانش فراوانش رو هوش میدونن ولی . . .

سقراط در پاسخ به همه این سخنها گفته :

آری من از همه شما داناترم زیرا می دانم که چیزی نمی دانم حال آنکه شما این را هم می دانید و جاهلانه بر دانش دروغین خویش می بالید .

نظر تو چیه ؟ آیا تو هم میدونی که نمیدونی یا اینکه . . . ؟!؟

+نوشته شده در جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸ساعت٥:٢٢ ‎ب.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

زندگی خوب است

                       مرگ بهتر

                                         و به دنیا آمدن بهترین

                                                                                    ( هاینریش هاینه )

تو کدوم رو انتخاب می کنی ؟

+نوشته شده در دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸ساعت٥:٠٩ ‎ب.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

عشق را مجالی نیست حتی انقدر که بگوید :

                  " برای چه دوستت دارم "

+نوشته شده در دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸ساعت٤:۳٠ ‎ب.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

عشق مثل هوا همه جا هست

پس اگر می خواهی عاشق باشی یه که عمیق تر نفس بکش .

                                                                                  فقط همین . . .

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧ساعت٢:٠۱ ‎ب.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند اما حیف که من جزو امروزم.

                                              خدایا ؛ جهنمت فرداست ، پس چرا امروز می سوزم ؟

+نوشته شده در دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧ساعت٥:٠٠ ‎ب.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧ساعت٦:۳٧ ‎ب.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

شب سرد است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدمها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر ، سحر نزدیک است

هر دم این بانگ بر آرم از دل

وای این شب چه قدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم ؟

قطره ای کو که به دریا ریزم ؟

صخره ای کو که بدان آویزم ؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک ، غمی غمناک است

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧ساعت٢:٠۳ ‎ب.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

وقتی ماهی ها عکس گل محمدی را در آب دیدند ، صلوات فرستادند .

+نوشته شده در یکشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٧ساعت۸:٤٠ ‎ب.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧ساعت٢:۱۱ ‎ب.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

+نوشته شده در یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧ساعت۱٢:٠٤ ‎ب.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

با خداوند تلفنی صحبت کردم

این یک داستان واقعی از زندگی آقای دیِِّانی یکی از علما ی موفق قم است .

برای مطالعه به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧ساعت٥:٢۳ ‎ب.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

      .:::::*نفس*:::::.

 

زنفس دون شکایت دارم ای دوست         ز شرش بس حکایت دارم دوست

مرا سوی بدی می خواند این نفس                 به مرز ذلتم می راند این نفس

شتابد تا رسد بر هر گناهی                          نجاتم ده ز شرش یا الهی

حریص هر خطا و هر گناه است                       ز دست او مرا صد دود و آه است

مرا محروم لطف یار کرده                               مرا مغضوب حق و خوار کرده

کشاند او مرا سوی مهالک                           گشاید بر رخم از شر ممالک

مرا پست و زبون و زار بنمود                          طبیبا روح و دل بیمار بنمود

بود طول امل کردار این نفس                        به کوی شیطنت بازار این نفس

اگر شری رسد بی تاب گردد                        چو دیو سرکشی بی خواب گردد

ز هر خیری مرا محروم کرده                         دل از بار گنه مغموم کرده

به لعب و لهو و دنیا روی دارد                       چو ابلیس سیه رو خوی دارد

اسیر هر خیال و وهم و پندار                       به سهو و غفلت آمد او گرفتار

برد با سرعتم سوی گناهان                       کند دورم ز خیل عذر خواهان

ز توبه راه جان را دور کرده                          مرا چشم بصیرت کور کرده

+نوشته شده در جمعه ۱۳ دی ۱۳۸٧ساعت٦:٥٥ ‎ق.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

برروی قلبم نوشتم ورودممنوع.عشق آمدوگفت من بی سوادم .

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧ساعت۱٢:۳٢ ‎ب.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

یاد آن روز که در صحنه ی شطرنج دلت شاه عشق بودم و با کیشنگاهت مات شدم .

                      آخر چرا؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧ساعت۱٢:۱۸ ‎ب.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧ساعت۱۱:٤٦ ‎ق.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

همه میگن عاشقی بد دردیه ولی من میگم زندگی .

                        تو چی فکر میکنی ؟

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧ساعت٧:۱۳ ‎ق.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

با من از نقطه ی آغاز بگو                          آه ! ای قاصد نور      

      الفتی نیست مرا با دیوار                بگشا این قفس تنگ مرا       

با من خسته تو از لذت پرواز بگو                   در خط تیره ی پایان وهم

               باز کن دفتر عشق                            با من از نقطه ی آغاز بگو

منتظر نظرات قشنگتون هستم . چشمک

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧ساعت٧:٠٧ ‎ق.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

مادر بودی ببینی  پر پر شدن کودکت جلوی چشمانت چه دردی دارد؟

تا حالا خواهرت رو جلوی چشات کشتن؟

نه تو تا حالا این دردا رو نکشیدی....

منم نکشیدم...

اما ببین مردم تو غزه چی میکشن؟

این انصافه؟

فاجعه است........

یا امام حسین (ع) غزه داره آتیش میگیره... مردمش دارن می سوزند...

اینجا کربلا شده؟ محرم اومده....  

یا اباعبدالله ازت یه چیز می خوام : دعا کن نفرت نسبت به اونا تو دلمون شدت بگیره

دعا کن یه شب راحت نتونند بخوابن...

دعا کن مهدی فاطمه (عج) بیاد......اگه او بیاد..... 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ساعت٩:٥٤ ‎ب.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

+نوشته شده در یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧ساعت۱۱:٥۳ ‎ق.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

+نوشته شده در یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧ساعت۱۱:۱٠ ‎ق.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

با تمام وجود تقدیم به تو که بهترینی . . .

+نوشته شده در شنبه ٧ دی ۱۳۸٧ساعت۱۱:٤٤ ‎ق.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧ساعت٦:٠٤ ‎ب.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

 

 

 

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧ساعت٥:٢۱ ‎ب.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

 

 

 

 

 روزی یک مرد ثروتمند ، پسر بچه ی کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی

که در آنجا زندگی می کنند ، چه قدر فقیر هستند . آن دو یک شبانه روز در خانه ی محقر

یک روستایی مهمان بودند .

در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد سفرمان چه بود ؟

پسر پاسخ داد : عالی بود پدر .

پدر پرسید : آیا به زندگی آنها توجه کردی ؟

پسر پپاسخ داد : بله پدر .

و پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها 4

تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد . ما در حیاطمان

فانوس های تزیینی داریم و «ها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می

شود ولی باغ آنها بی انتهاست .

با شنیدن حرفهای پسر زبان پدر بند آمده بود . پسر بچه اضافه کرد :

" متشکرم پدر ، تو به من نشان دادی ما چه قدر فقیر هستیم . "

 

 

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧ساعت٥:٠٧ ‎ب.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

 

بچه هایی را که برای توانایی در لذت بردن از زندگی بسیار ستایش می کنی ، با تو موجوداتی غریبه نیستند . تو هم یکی از آنها را درون خود داری .

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧ساعت٤:٢٩ ‎ب.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

کودک از مادرش پرسید : چرا گریه می کنی ؟

مادر پاسخ داد : چون مادرم .

کودک گفت : نمی فهمم .

مادر او را در آغوش کشید و گفت : هرگز نخواهی فهمید . . .    .

کودک از پدرش پرسید که چرا مادر بی هیچ دلیلی گریه می کند و تنها

جوابی که پدر داشت این بود که همه ی مادر ها همین طور هستند .

کودک تصمیم گرفت این موضوع را از خدا بپرسد : خدایا چرا مادر هابه این راحتی گریه

میکنند ؟

خداوند پاسخ داد :

" پسرم ! من باید مادران را موجوداتی خاص خلق می کردم . من شانه های آن ها را

طوری خلق کردم که توان تحمل بار سنگین زندگی را داشته باشد و در عین حال آرام

و مهربان باشد . من به مادران نیرویی دادم که طاقت به دنیا آوردن کودکشان را داشته

باشند . من به آنها نیرویی دادم که توان ادامه دادن راه را ، حتی هنگامیکه نزدیکانشان

رهایشان کرده اند ، داشته باشند ؛ توان مراقبت از خوانواده در هنگام بیماری ، بی هیچ

شکایتی . من به آنها عشق ورزیدن به فرزندانشان را آموختم ، حتی هنگامیکه این

فرزندان با آنها بسیار بد رفتار کرده اند .

و البته اشک را نیز به آنه دادم ، برای زمانی که به آن نیاز دارند . "

 

 

 

 

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧ساعت٤:٠۱ ‎ب.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

هر وقت شکست عسقی خوردی پیش دکتر نرو سعی کن خود درمانی کنی درست بر عکس همه ی مریضی ها

اگر خواستی یاد بگیری یه سری به قلبت بزن حتما میدونه

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧ساعت۱٢:٤٠ ‎ب.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧ساعت۱۱:٥٦ ‎ق.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧ساعت۱۱:٥٥ ‎ق.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()

+نوشته شده در دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧ساعت٢:٠٩ ‎ب.ظتوسط سارا و سمیرا | با معرفت ()